شعر در برابرت ناتمام
آهنگ بی صدا
و احساس گنگ..
سکوت بهترين تعبير توست..
پيوسته با خود مدارا کردن
در خود محو شدن
با خود به ستيز پرداختن
و سکوت را به عشق مبدل کردن..
سکوت امن ترين احساس عاشقانه ايست که مرا با تو يکی می کند
سکوت درد مشترک ماست.
امين فروردين ۱۳۸۵
نخستین روزهای زمستان است
نفس باد سرد و طاقت فرساست ـ همچون نفس من ـ
و هنوز هیچکس نمی داند که چرا من بی تو ام..
مدت هاست که با تو نفس می کشم ٬ راه می روم ٬ سخن می گویم و می زییم..
زیستنی که تک بعدی است انفرادیست و تنها تعلق به من دارد.
هرگز به یاد ندارم چشمه ی این عشق چه وقت جوشیدن آغاز کرد!
تنها وقتی به تو می اندیشم توان نوشتن در من شعله می کشد
تنها وقتی به تو می اندیشم جرأت رهایی از دام تنهایی را پیدا می کنم
و تنها در این احساس بی تعادلی عشق توست که خود را می بازم و عاری از درک می شوم
ـ این چه هنگامی است که عاجز از درک تو ام ـ
و این چه حالتی است که مرا تهی از معنای راستین ـ عشق ـ می کند..!
چنان که تا آستانه ی عشق پیش می روم و ناگهان پا پس می گذارم
ناگهان خالی می شوم از تمام هست و نیست تو ..
گویی راهی را که پیش رفته ام به یکباره به زیر پایم فرو می نشیند
و چنین می پندارم که خوابی بیش نبوده است.
ـ هرگز ـ
نه رفتنت را باور داشته ام و نه ماندنت را
و این ایمانی را ماند که در مسیر پیوستن ـ به تو ـ به آن یقین داشته ام.
امین 17 دی ماه 1385
در کارزارِ سرنوشت
ذره ای جرأت ٬
اندکی صبوری ٬
و نیم پیاله ای از شراب خدا ـ عشق ـ به همراه دارم ..
در جستجوی چیستم ؟!
ـ نمی دانم ـ
به کدامین راه اینچنین در حرکتم ؟!
ـ نمی دانم ـ
روزِ موعود ٬
روزِ دیدار ٬
روزِ به هم پیوستن فاصله ها ٬٬
روزِ تکرار گلایه های عاشقانه نیست ..
روزِ آواز چلچله های عاشق بی حصار نیست ..
زیرا این عشق است که به همراهی ما می شتابد.
امین
من کوه صبرم
سنگ سنگم
سخت با دریای غم در حال جنگم٬
من پاک پاکم
عاری از بود و نبودم
کوله بار بی کسی بر تار و پودم٬
ریشه ی خشکیده ی پیوند با جانم صمیمی است
ـ درد ـ آئینی قدیمی است.
رسم نامرد زمانه یار دیرینی است در فرجام کارم
سایه ای اندوه بارم.
من طلوعی سرد در پائیز دردم
ـ برگ ریزان ـ زرد زردم.
بی نصیب ٬ سردر گریبان در نبردی نابرابر
بی نشان ٬ بی آشیان بی یار و یاور..
آسمان زندگانیم تیره فام است و
زمینم غرقه خون
سرخی آتش به جانم
روزگارم واژگون..
امین 22 مهر 1385
اکنون میانه ی راهی نشسته ام که به تو ختم می شود ، شروع سختی داشته ام
ـ بی تو ـ
پا به پای تنهایی از ترسناک ترین جنگل های تردید گذشته ام
پر از تشویش و دلتنگی٬٬
تن به رود ها و دریاها داده ام٬ آمده ام به سوی تو..
چه کوه هایی که پر از رخوت ماندن بود، چه دشت هایی که پر از حسرت دیدن بود ،
و چه جلگه هایی که مملو از شور نشستن بود
.اما٬٬ نه ماندم نه دیدم و نه نشستم! همچنان به سویت آمدم.
هراسم نیست٬ خدا می داند که هراسم نیست.. هنوز نفس هایم شمرده می زند ،
پای سنگم هنوز توان رفتن دارد٬ و چشمانم هنوز تجسم می کند٬
ـ لحظه ی رسیدن را ـ
که مشتاق تر از همه اوست..
در این میان در تکاپوی رسیدن و در جا زدن ـ آیا تو ـ می توانی به سراغم بیایی؟
نه هرگز !
شایدم آری !
افسوس ، که زنجیر غرور به پای و مهر سکوت بر لبانت٬ تو را و مرا
تسلیم و همسایه ی فاصله ها کرده است.
و حال این منم ٬ که قلب مبتلای خود را با خود به این سو و آنسو می کشم.
پس بگذار ٬ ـ بیایم ـ بگذار ، با غم بستیزم از ترس بگریزم
و ... تنها با سکوت شکننده ی تو انگیزه بگیرم
این سکوت توست که به من جرأت می بخشد ٬ و حس رسیدن را
در من زنده نگاه می دارد.
امین 30 خرداد 1385