قدم های آخرینت را بر این خاک تهی از ایثارعشق چنان نهادی
که تنها غبار گامهایت نفسهای خسته ی مرا بُرید ..
رفتی ای دوست گرچه این رفتن را هرگز باور نداشتم اما رفتی و چه آرام و بی صدا
رفتی ای دوست
رمق از دستانم گرفتی تاب و توانم را و تمامی نیروی خفته ی درونی ام را به هیچ رساندی
رفتی تو امشب
همین امشب در شامگاه شانزدهمین شب بهاری زندگانی ام رفتی
در این آشفته بازار سیاه جوانی ام
این نفس های آخرینم تاب حیات ندارد در هوای مسموم و عاری از یاد تو
چون که تو دیگر نخواهی بود
رفتی ای دوست همین امشب در حد فاصل دیروز و امروز مرز میان بودن و نبودن
رفتی در کمال سکوت و آرامش منحصر به فردت
تنها با کلامی سست
لحظه ی وداع را معنا یی تلخ دادی..
رفتی ای دوست همین امشب
و من تو را و خود را بر امواج بی بنیان و نا معلوم قضا و قدر رها کردم ..
امین
چه اندیشه ی پوچی است عشق
چه پیکار بی پایانی است دوست داشتن
و چه فرجام سستی است به تو رسیدن
در بی تعادلی عشق تو من حکم بازنده ای را دارم که هیچگاه به پایان نمی رسم
گرچه آغاز را هزاران بار تکرار کرده ام..!
امین
آنکس که بر پرچین کوتاه عمر من می کوبد ،
پرنده ای است که راه لانه ی خود را گم کرده است ..
آنکس که بر خاک بی حاصل تن من پا می گذارد ،
فاخته ای است که در پی معشوقه اش بیهوده بر خاکستری روح من نغمه سرایی می کند ..
امین
خیمه شب بر زمین افتاده است
خیمه ی شب بر زمین همچون روان خفته ی باران به صحرا اشک می بارد،بر زمین هر ذره ی باران تو گویی بذر تلخ زجر می کارد .آی مردم !دیگر این شب را سحر نیست آخر شه نامه ی ما واپسین غم نامه ی ما را علاجی جز شب خونین جگر نیست،آی مردم !روز را دیگر رمق نیستاین شبستان را شفق نیست ..
امیننفسم سرد شده
دل پر از تازگی درد شده
با همه نازکی روح جوانم
دل بی شور و نشاطم از خوشی طرد شده
خاطرم از بی کسی ها دل غمین
حال زارم را ببین خم بر جبین
شانه هایم خورده بر خاک خدا
دست سردم هم شده تنها ترین
راه رفتن درمیان شوره زار بی کسی
محو گشتن در خزانی از غم و دلواپسی
غوطه خوردن در دو چشمان سیاه آرزو
تو توانی که به این حال خرابم برسی..!
نمی دانم که آیا بین ما
_ من و تو _
روز موعودی خواهد بود یا نه
روز دیداری که بر آن امید بندم ،
بر خیالش سُکان افکارم را رها کنم و بر آرام گاهش پهلو گیرم..
هیچ نمی دانم در روزگاری که نه مرزی برای جدایی و نه حدی برای فراموشی در آ ن وجود دارد ..
رفتنت نزدیک است نه از این خاک موروثی نه از موطن اجدادی و نه از این گستره ی تنگ یأس ،
از مرز میان بود و نبود من از لابلای رشته های خاکستری ذهنم و از تراکم مشوش خیال واره ی اندیشه ام .
تو مرگی بودی تدریجی برجاری رگ هایم
شبواره ای سرد بر روح و روانم
سنگواره ای سخت سیلی خورده ی دست غرور
تو انگار که هیچگاه نبو ده ای _ برای من_ همانگونه که من نیز نبو ده ام _برای تو_
امین
صحبت از فرسنگ ها فاصله بین ما کردی و من گفتم :
فرسنگ ها فاصله بین من و تو،
چیزی جز فاصله مولکول های آب نیست ..
چیزی جز فاصله ذرات هوا نیست ..
چیزی جز فاصله اتم های خاک نیست ..
واین فاصله چیزی جز عشق نیست !
امین
حقیقتی است در طبیعت
که برای لمس آن می بایست چمن شد
حقیقتی است در آسمان
که برای درک آن می بایست ابر شد و بارید
و
حقیقتی است در زمین
که جز خاک شدنش راهی نیست ..
اما من حقیقت را تنها در وجود تو می بینم ،
به راحتی رقصیدن چمن در باد
به نرمی قدم گذاشتن بر خاک
و به سبکی ابر پُر بار .
امین
اومده زوزه کشون باد شمال
به سراغ هر شکوفه و نهال
کوله بارش پر سرمای یخی
گرد راهش برفای یواشکی
نور سردش فانوس شبای تاز
کوچه هامون خالی از صدای ساز
می شینه کنار قاب پنجره
مثل اون بخار روی حنجره
می پیچه سکوت سردش تو خونه
حالا دیگه دوره دوره ی اونه
دزدکی شریک لحظه ها میشه
شاهد شادی آدما میشه
به خیالش دل آدم عاشقه
سقف خونش پرپر شقایقه
چشمای ساده و نازش گریونه
داره از خوشی های عشق می خونه
آخه سرما غم و غصش چی چیه
واسه اون غم زیادی هیچیه
نمی دونه این دل سرد و کبود
با یه دنیا غصه های دیر و زود
داره این زندگیشُ سر می کنه
دیگه این قصه رُ از بر می کنه
امین
بی امان دل بار تنهایی کشد پشت هم زهر شکیبایی چشد
تا سر آید این سکوت و انتظار بی گمان بختش به زیبایی رسد
در جهان عشق و شکیبایی یکی است بهترین راه رسیدن بندگی است
در رکاب عشق جان را باختن این همان تعبیر ناب زندگی است
آنکه از سوز جدایی داد زد از هیاهوی فراق فریاد زد
در خرابی و پشیمانی نشست دل به دریای غم و بیداد زد
حکم دوری و جدایی آتش است آتشی کز روزن راهی بجست
آمد و بر جان عاشق شعله زد جان گرفت و ناگهان بر دل نشست
این هوای عشق در سوگ وصال لحظه های دوری و این قیل و قال
جملگی تمثیل احوال خداست شور مرگ است و سبک بالی حال
جز رسیدن سوی او انگیزه چیست جز خداوند جلال محبوبه کیست
عاشقی در وصف او معنا گرفت چاره ی قلبی که با یادش گریست
صبر ایوبی که گویند ذات اوست بنده را تا روز محشر چاره جوست
یک نظر سویش هزاران جستجوست این چنین عشقی پرستیدن نکوست
امین
گرچه نمی توانم بدانم که چه می گویی و نمی توانی بدانی که چه می گویم .. اما بگذار بگویم;
تو با سیاه و سپید سخنانت و با اعماق ذهن مملو از ایهامت ،
تو با اندیشه ی خاکستری ات و با آسمان تمام ابری کلامت ،،
به مکافات عملی چنگ انداخته ای که در پی ارتکاب آن گویی وجودی دیگر داشته ای
_ شاید هم چیزی جز خودت نبوده ای _
تو بر آستانه ی عشقی تکیه زده ای که آنچنان دور از دسترس به نظر می آید که گویی هیچ وجود ندارد..
تو تن زخمی عشقی شده ای که بود و نبودش به جانت بسته است
و اکنون چه دردناک واژه ها را قربانی این درد دیرین ساخته ای ..
ای کاش می شد به درک این واژه ها رسید..
ای کاش می شد.
امین
خوشا آن گل که در کوی تو باشد
اسیر بند ابروی تو باشد
در این تنها دلی هر روز و هر شب
طلسم چشم آهوی تو باشد
خوشا آن باد کز مشرق دمیده
خمار ناز گیسوی تو باشد
گل نرگس که چون بویت شنیده
خرامان در پی بوی تو باشد
خوشا آن ماه در قلب لیالی
نشانی از بر و روی تو باشد
به روزی خوش نگاه نافذت باز
اشارت های جادوی تو باشد
همه تسبیه گوی روی ماهت
خوش آن قبله که در سوی تو باشد
کمند روی تو تیر رهایی است
خوشا آن دل که دلجوی تو باشد
امین
این نفس های آخر است
دمی است و بازدمی از رفتن و نرفتن
گفتن و نگفتن
مردن و نمردن ...
تو می روی آرام
من از پی ات غمگین
قدم به راه جنون
گذاشته ام سنگین
تو می روی آرام
چه ساده و چه صبور
مرا نمی بینی
که گشته ام رنجور
تو می روی آرام
چه با وقار و متین
تنی به سرخی تو
به خط جاده نگین
تو می روی آرام
فرشته ای انگار
دل رمیده ی ما
شده اسیر نگار
تو می روی آرام
در این شب یلدا
در این شب باران
شبی به رنگ خدا
گهی نظر به منُ
گهی به عشق کنی
نه عاشقم شوی و
نه ترک عشق کنی
گهی به ره نگری
گهی به سوی خدا
تو عازم حرمی
چه حاجتی به گناه
در این کشاکش راه
ز دوریت بیمار
به عشق دیدارت
نگاه تیره و تار
نشسته ام در سوگ
نگاه مات و کبود
سکوت سرد زمین
گواه این غم بود...
امین
زیر باران بی هوا عریان شدم عاری از هر بند و هر زندان شدم
ساکت و مست و خراب و مضطرب چون شراب ناب سر مستان شدم
نم نم باران صدای گریه ای از آسمان زجه ی ابر مهاجر در مسیری بی کران
خلوت دل با هزاران خاطره از دور ِ دور تنگی دل شور بی پایان و اشکی توامان
ای تو باران در ورای نام تو نام خداست خانه ی عشقت همیشه از دورنگی ها جداست
خاطرت عصیان گر و عشقت به رنگ آسمان لحظه ی پاک فرودت لحظه اوج صداست
سر خوشی عصیانگری در رشته افکار توست تا همیشه دست نمناک زمستان یار توست
در مسیر سرد تنهایی تو تنها یاوری نغمه ی سرد جدایی نغمه ی گیتار توست
آن زمان کز دیده ا ت باران حسادت زنده شد لحظه ها بی وقفه در قلب زمین افسرده شد
عشق بارش را ببست و رفت در اندوه خاک خاک گل شد با سکوتی ناگهان دل مرده شد
باز باران با نگاهت دیده ام گریان شده باز با لالایی و ساز صدایت لحظه ها ویران شده
با نفس های تنت ای شور بخش زندگی روح سر مستی درون سینه ا م عریان شده
امین
در حال مستی بی خبر از تو در هوشیاری عاشقی بی تاب
در این شبای سرد و بی طاقت با هر صدایی می پرم از خواب
می بارم از عشق تو هر لحظه خون جای گریه در شب طوفان
گویی دلم غرق نیاز توست باز آی بس کن دوری و هجران
در انتظار بودن با تو دلخوش ترین آواره ی شهرم
ای یار دل گرم حضور توست ای آشنا دور تو می گردم
شمعی و من پروانه در آتش در سوگ دیدار تو مدهوشم
چون سوختم در شعله های تو می در رکابت شعله می نوشم
ای آشنای لحظه پرواز ای یار دیرین شکیبایی
دریاب این بال و پر خسته ای آنکه با آتش هم آوایی
هر آینه مستم به یاد تو ای جام سبز نوبهار عشق
در این شب پاییز تنهایی نزدم بیا ای نوروار عشق
غم در نگاهم سخت می تازددر بستر سرد خیال تو
با کور سویی از امید و نور دلبسته جانم بر وصال تو
بر تن نشسته سوز و سرما باز از یاد آن شب های تنهایی
هر چند در هجر تو می سوزم ثبت است در قلبم که می آیی
امین
تمام غربت باران
درون جنگل جانم
میان سبزی روحم
به گوشه باغ خیالم
به سرسرای نگاهم
وای که چه تأسف تلخی است،
- بی تو بودن -
- بی تو زیستن-
پیش از آنکه بر تو نظر کنم به خود می نگرم
که زچه رو اینچنین پایبند عشقی شده ام که از خود بیگانگی را برایم به ارمغان آ ورده است ..
احساسی گنگ از نخواستن ، لب به سخن نگشودن و بی تفاوتی ..
تو همانی که بی نتیجه خواهی ماند
برای من و برای تمام آرزو هایم.
امین
عشق دلبستگی نیست
وابستگی نیست
عشق را پیوستگی نیست
عشق در کنار هم بودن نیست
دلی را ربودن نیست
کسی را ستودن نیست
عشق هوای کسی را داشتن نیست
بخاطر کسی دل باختن نیست
عشق را پرستیدن نیست
عشق لحظه بارون نم نم نیست
قیامتی از غم نیست
خاطر مشغول آدم نیست
یه صدای آشنا هم نیست
عشق نگاه یک آن نیست
لحظه لمس دو انسان نیست
درد تنهایی و هجران نیست
ریزش برف زمستان نیست
بخدا عشق فراوان نیست ..
امین
در گاه و بیگاه اندیشه ام
ودر برهوت لایتناهی ذهنم ،
تو را می جویم،
و در پی تو زمین و آسمان را کنکاش می کنم.
کدامین ظهور نوباره ی عشقی !
که مرا اینچنین به پیکار _فرهاد_
و ستیز با _ خسرو تاریخ _ می انگاری ،
کدامین زائیده ی متراوش ذهنی !
که اندیشه ام را و تمامی وجودم را به تسخیری پایان ناپذیر در آورده ای ،
از کدامین سلاطنه ی عشقی ،
با کدامین لیلی هم پیاله ای ..
در این قیامت خونین عشق
سرخی کدامین لاله ای...!
در آسمان خدایان همنشین کدام خدایی..
در هنگام ستایش خالق کدام صفاتی نگار گر کدام سنایی..!
ای مسخ کننده ی مسلوخ
و ای جاودانه ترین معبود ،
به ربانیت خدای مهر
_ که تمامی خوبی ها از آن اوست_
شکر گذار یکپارچگی مهرت
و به ربانیت خدای عشق
_ که سر منشاء تمامی دوستی هاست _
قدر دان حس یگانه ی عشقت هستم.
امین
به خویشتن خویش بازگشتن
امیدواری را تجربه کردن
و به آینده خیره شدن..
در آستانه نا امیدی دری است که به روی تو باز می شود
رویا یی است که با تو آغاز می شود
و شعری است که در تو شکوفا می شود،
در آستانه زندگی برزخی است
- بنام عشق -
که بهشت تو را می جوید..
امین
در گستردگی گستره ی گیتی
گلایه هایم را در گلو ٬ گریه وار فریاد می زنم ..
سیاهیِ سربی سایه ی سکوتم را
در سیما سُرمه وار به تصویر می کشم ..
با لمس لحظاتِ ملال آورِ لبخند ٬
لبانم را لاله وار می لرزانم ..
و به هوای هاله هایی از هراسی همیشگی هر حادثه ای را هیچ می پندارم ...
در نابهنگام لحظه ای ٬
نگاه نحس و آلوده ی خود را نثار شیطان نفس می کنم و
ترانه ی تاریک و متروک تن را ـ تهی وار ـ می سرایم ؛
اینک مرگ
با لبخندی تلخ
سکوتی ممتد
هراسی سهمگین
و کوله باری از گلایه به سویم آمده است ...
ـ و من با او مدارا می کنم ـ
امین