سرد و بی احساس
سست و بی ایمان
سرکش و عریان
می دود باران
می دود باران . .
بر تن شن ها
وحشی و چابک
می تند بر خاک
می خرامد باز
می خرامد باز . .
در دل شب ها
در سکوت خزان
سخت بی بنیان
دم به دم باران
می دود باران . . .
کاش امشب
شعر ، واژه ای نو داشت
عاری از معنی
عاری از احساس
در رگ باران
تشنگی می کاشت ..
کاش تنهایی
همچو مخمل شب
بر تن و روحم
بیرق غم را باز می افراشت ..
باد هم ای کاش
می دمید بر من
می نواخت آرام
نا له های کهن
... باز هم ای کاش
می گذشتم من
از خود خویشم
تا که در باران
می نشستم من .. می نشستم من .
امین