در این بیراهه ی گنگ غروری
که از جنس تو هست و جنس آهن
تو یخبندان هر آن سکوتی
که لبریز از احساس تو در من
در این سردابه ی اشک های هر دم
که تصویر مرا از نو رقم زد
برای دیدن یک لحظه ات یار
به چشمانم شراب تلخ غم زد
در این پاییز جانسوز فراقت
که اوج حسرت عشق تو بوده
نگاهم آنقدر بر در نشسته
که از درد فراموشی کبوده
ولی ای کاش می دانستی چه حالی است
که در روحم تنیده همچو آتش
چه سرمایی نشسته در وجودم
از این بی مهری ات ای یار دلکش
امین