با که می ستیزی.. به کدامین راه می گریزی..!تو در وجودت غرور رخنه کرده قلب سنگت بی زار از محبت ٬ خسته از توجه و گریزان از عشق...به زانو در آمدن را تجربه کرده ای ـ می دانم ـ برای ایستادن تلاش کن.شکست تو شکست من است ٬ شکست زندگی است ٬ پس بمان در میدان در نبردگاه زمان با هر ثانیه حرکت کن بسوی زندگی بسوی عشق بسوی ...سکوت سربی تو همانند پائیزی است که باران ندارد ـ تحصنی که پایان ندارد ـآیا محتاج نگاهی نیستی که تو را شاد کند و یا با تمنا عشق آغاز کند !آیا طلب خوبی نداری در برهوتی که نامش زندگی است !تو در پناه تنهایی ! بقا نداری .. جریان نداری.. اعتماد کن دوست من اعتماد کن ـ بیشتر و بیشتر ـمن رج به رج وجودم را در راه عشق تو پیر کرده ام و با وجود ناملایمات مانده امو این حس دوگانه از بود و نبود تو را با تردیدی سرنوشت ساز از حضور تو رقم خواهم زد.. امين