نمی دانم که آیا بین ما
_ من و تو _
روز موعودی خواهد بود یا نه
روز دیداری که بر آن امید بندم ،
بر خیالش سُکان افکارم را رها کنم و بر آرام گاهش پهلو گیرم..
هیچ نمی دانم در روزگاری که نه مرزی برای جدایی و نه حدی برای فراموشی در آ ن وجود دارد ..
رفتنت نزدیک است نه از این خاک موروثی نه از موطن اجدادی و نه از این گستره ی تنگ یأس ،
از مرز میان بود و نبود من از لابلای رشته های خاکستری ذهنم و از تراکم مشوش خیال واره ی اندیشه ام .
تو مرگی بودی تدریجی برجاری رگ هایم
شبواره ای سرد بر روح و روانم
سنگواره ای سخت سیلی خورده ی دست غرور
تو انگار که هیچگاه نبو ده ای _ برای من_ همانگونه که من نیز نبو ده ام _برای تو_
امین