گرچه نمی توانم بدانم که چه می گویی و نمی توانی بدانی که چه می گویم .. اما بگذار بگویم;
تو با سیاه و سپید سخنانت و با اعماق ذهن مملو از ایهامت ،
تو با اندیشه ی خاکستری ات و با آسمان تمام ابری کلامت ،،
به مکافات عملی چنگ انداخته ای که در پی ارتکاب آن گویی وجودی دیگر داشته ای
_ شاید هم چیزی جز خودت نبوده ای _
تو بر آستانه ی عشقی تکیه زده ای که آنچنان دور از دسترس به نظر می آید که گویی هیچ وجود ندارد..
تو تن زخمی عشقی شده ای که بود و نبودش به جانت بسته است
و اکنون چه دردناک واژه ها را قربانی این درد دیرین ساخته ای ..
ای کاش می شد به درک این واژه ها رسید..
ای کاش می شد.
امین