کلام جان
...

گرچه نمی توانم بدانم که چه می گویی و نمی توانی بدانی که چه می گویم .. اما بگذار بگویم;


 تو با سیاه و سپید سخنانت و با اعماق ذهن مملو از ایهامت ،

 تو با اندیشه ی خاکستری ات و با  آسمان تمام ابری کلامت  ،،

 به مکافات عملی چنگ انداخته ای که در پی ارتکاب آن گویی وجودی دیگر داشته ای

 _ شاید هم چیزی جز خودت نبوده ای _

 تو بر  آستانه ی عشقی تکیه زده ای که آنچنان دور از دسترس به نظر می آید که گویی هیچ وجود ندارد..

 تو تن زخمی عشقی شده ای که بود و نبودش به جانت بسته است

 و اکنون   چه دردناک واژه ها را قربانی این درد دیرین ساخته ای ..

 ای کاش می شد به درک این واژه ها رسید..

 ای کاش می شد.

   امین


نوشته شده در شنبه 4 فروردين 1386 ساعت 05:19 توسط kalamejan
+ | نظرات (1) | ارسال به دوستان
مطلب 31 از 45
مطلب قبل | مطلب بعد