کلام جان
...

 زیر باران بی هوا عریان شدم  عاری از هر بند و هر زندان شدم

   ساکت و مست و خراب و مضطرب  چون شراب ناب سر مستان شدم

 

 نم نم باران صدای گریه ای از آسمان   زجه ی ابر مهاجر در مسیری بی کران

   خلوت دل با هزاران خاطره از دور ِ دور   تنگی دل شور بی پایان و اشکی توامان

 

ای تو باران در ورای نام تو نام خداست   خانه ی عشقت همیشه از دورنگی ها جداست

   خاطرت عصیان گر و عشقت به رنگ آسمان  لحظه ی پاک فرودت لحظه اوج صداست

 

سر خوشی عصیانگری در رشته افکار توست  تا همیشه دست نمناک زمستان یار توست

   در مسیر سرد تنهایی تو  تنها یاوری       نغمه ی سرد جدایی نغمه ی  گیتار توست

 

آن زمان کز دیده ا ت باران حسادت زنده شد   لحظه ها بی وقفه در قلب زمین افسرده شد

   عشق بارش را ببست و رفت در اندوه خاک  خاک گل شد با سکوتی  ناگهان دل مرده شد

 

باز باران با نگاهت دیده ام گریان شده   باز با لالایی و ساز صدایت لحظه ها ویران شده

   با نفس های تنت ای شور بخش زندگی    روح سر مستی درون سینه ا م عریان شده

امین

نوشته شده در يكشنبه 27 اسفند 1385 ساعت 06:28 توسط kalamejan
+ | نظرات (1) | ارسال به دوستان
مطلب 34 از 45
مطلب قبل | مطلب بعد