کلام جان
...

 در کهن ترین لحظات تاریخ   

    از  دور ترین نقاط ابتدایی گیتی

 در خاکی ترین زمین هایی  که  نه  فرشی از چمن در آن بود  و  نه صخره ای که سد راه شود 

با آسمانی  که نه پوشیده از ابر بود و نه خورشید در میانه داشت 

 و اقیانوسی که چهار سویش تنها خدا بود و خدا..

 آری  در سیاه ترین  روزها  و  کورترین  شب ها ، 

دورانی که تمامی اندیشه ی خدا خاک بود و آب ،

 مخلوقی  برخاست که  نه چشمانی برای دیدن داشت و نه گوشی برای شنیدن  

مخلوقی که تمام پیکرش پر بود از طهارت خاک و آب !

 آری از خویش سخن می گویم ..

 از انسان ..  

 پس از گذار از سالیان دراز ،    

              این گِل آمیخته به رنگ                  

            این مرده ی متحرک سرگردان  ،

  

گمگشته ای بیش نیست  در میان این تیرگی هایی که در برش گرفته است

در کومه ای خاموش با هذیانی از نادیدنی هایش  که مجالی به اندیشیدن نمی دهد ..

امين

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد 1387 ساعت 01:32 توسط kalamejan
+ | نظرات (0) | ارسال به دوستان
مطلب 2 از 45
مطلب قبل | مطلب بعد