در گستردگی گستره ی گیتی
گلایه هایم را در گلو ٬ گریه وار فریاد می زنم ..
سیاهیِ سربی سایه ی سکوتم را
در سیما سُرمه وار به تصویر می کشم ..
با لمس لحظاتِ ملال آورِ لبخند ٬
لبانم را لاله وار می لرزانم ..
و به هوای هاله هایی از هراسی همیشگی هر حادثه ای را هیچ می پندارم ...
در نابهنگام لحظه ای ٬
نگاه نحس و آلوده ی خود را نثار شیطان نفس می کنم و
ترانه ی تاریک و متروک تن را ـ تهی وار ـ می سرایم ؛
اینک مرگ
با لبخندی تلخ
سکوتی ممتد
هراسی سهمگین
و کوله باری از گلایه به سویم آمده است ...
ـ و من با او مدارا می کنم ـ
امین