من از این پرده مشکین و حجاب رویت من از این منحنی و تاب خم ابرویت نازنین طرفه ی افتاده به دست و پایت سایه ی خفته به دامان شب گیسویت می گریزم به خدا تا که مبادا یک روز بسپارم دم خود بر نفس جادویت هندوی آینه دارت چو نظر بر ما کرد خون دل خورده ام از این شررهندویت صف عشاق که تا منزل سودا داری بکشم پای از این وادی عزم کویت تا قضا در طلب گردش گیتی باشد بر حذر باشم از ادراک دل دلجویت دل و دین برده ای از عالم وآدم به جنون من نه هرگز نکنم قصد وصال سویت امين