هر روز خسته ایم
از جبر روزگار
هر روز دلگران
ازعمر بی گذار
هر روز بسته لب
فقدان یک سخن
هر روز جان به لب
از غربت وطن
گاهی به روز خوش
مستانه کف زنیم
گاهی به شکر عشق
ضربی به دف زنیم
گاهی نماز عشق
بر درگه نیاز
گاهی به راه کفر
گم کرده قبله باز
از عدل نانصیب
از فقر پر زبار
مغموم و ناامید
از جبر روزگار
مردانگی کجاست
دنیا دو روز نیست
آن سوی سکه هم
جز درد و سوز نیست
افتادگی کجاست
مهر و وفا رمید
آن د م که تیر ظلم
بر قلب ما دمید
دزدی زخلق ؟ نه !
این کار کافر است
آنکس که دم نزد
فردا مسافر است
یارب چه دشنه ایست
بر قلب این زمان
نه عاشقی رواست
نه راه جاودان ..
امین فروردین 87