|
|
|
|
|
زنان خالی از طاقت
چکاوک های دل خسته
سرود حق و گه باطل
يکی رام و يکی هم کوک
هوس در ساغر مستی
که خفته در پس ديوار
نفس های گره هرچند
شکستن در سراب دل
از اين افسوس بر لب ها
حصار سخت مشگل ها
گل مريم گل پونه
عروسک های غم ديده
شب بانوی بی بستر
از اين تقدير پا برجا
امین تابستان 87 |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در سه شنبه 11 تير 1387
ساعت 11:46
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
من از این پرده مشکین و حجاب رویت من از این منحنی و تاب خم ابرویت نازنین طرفه ی افتاده به دست و پایت سایه ی خفته به دامان شب گیسویت می گریزم به خدا تا که مبادا یک روز بسپارم دم خود بر نفس جادویت هندوی آینه دارت چو نظر بر ما کرد خون دل خورده ام از این شررهندویت صف عشاق که تا منزل سودا داری بکشم پای از این وادی عزم کویت تا قضا در طلب گردش گیتی باشد بر حذر باشم از ادراک دل دلجویت دل و دین برده ای از عالم وآدم به جنون من نه هرگز نکنم قصد وصال سویت امين |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در جمعه 20 ارديبهشت 1387
ساعت 02:11
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
هر روز خسته ایم از جبر روزگار هر روز دلگران ازعمر بی گذار هر روز بسته لب فقدان یک سخن هر روز جان به لب از غربت وطن گاهی به روز خوش مستانه کف زنیم گاهی به شکر عشق ضربی به دف زنیم گاهی نماز عشق بر درگه نیاز گاهی به راه کفر گم کرده قبله باز از عدل نانصیب از فقر پر زبار مغموم و ناامید از جبر روزگار مردانگی کجاست دنیا دو روز نیست آن سوی سکه هم جز درد و سوز نیست افتادگی کجاست مهر و وفا رمید آن د م که تیر ظلم بر قلب ما دمید دزدی زخلق ؟ نه ! این کار کافر است آنکس که دم نزد فردا مسافر است یارب چه دشنه ایست بر قلب این زمان نه عاشقی رواست نه راه جاودان .. امین فروردین 87 |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در دوشنبه 19 فروردين 1387
ساعت 06:41
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
شوری به دل و مهر به جان دادی و رفتی عشقی به کف پیر مغان دادی و رفتی
از بی خبران سر کویت چه نشانی بر زلف پریشان کسان دادی و رفتی
ما تشنه لبان خم رخسار تو بودیم چون گوشه ی رخ بر دگران دادی و رفتی
ای خاطر هجرت شده غم نامه ی شب ها از عشق به ما نام ونشان دادی و رفتی
از روز عزل ما به در میکده بودیم یک جرعه ی عشقت به جهان دادی و رفتی
امین |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در پنجشنبه 11 بهمن 1386
ساعت 10:12
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
زندگی یه انتظاره و مرگ وعده ای خوب وخوشایند
زندگی یه سرابه ومرگ چشمه ای سیراب
زندگی یه عادته ومرگ باورنکردنی
زندگی انتهاست و مرگ آغاز
و...
زندگی دخترکی است با چشمان بهاری
آه آه دخترک بی وقفه می گذرد... از درون شب زمستانی... از درون تند بادوبرف
هی هی بی وفقه می را ند
کسی دختری با چشمان بهاری را یاری دهد...
آه مرگ... گویی هیچگاه اینگونه نخواهم مرد
گویی تمام عمرم در پرواز گذشته
چراکه مردن رسم دیرین بی ثباتی دنیاست
آه آه و مرگ آه آه
چرا که مردن رسم دیرین روییدن گلهابرزمین است
آری همین است...
|
||
|
|
|
|
|
ای انسان مخلوق هزار رنگ خالق بی همتاهرگز اندیشیده ای ؟! که تنها زمان مرگ است که می توانی مفهوم زندگی را دریابی ..! |
||
|
|
|
|
|
تمام روزهایم را پی عشق تو می گرد م به جام تلخ تنهایی چه آسان دل نمی بندم
تمام سال هایم را به هجران تو می سوزم به درگاه شب موعود به راهت چشم می دوزم
همه عمر گرانم را چه بی اندازه جان دادم نه جان از بهر تنهایی که در سوگ خزان دادم
خزان شور شیدایی خزان بی تو سر کردن به شام هجر تو دائم نیایش تا سحر کردن
تو را من ذکر گفتن ها زخود از نو شکفتن ها تو را من سخت بی تابی به تو هرگز نگفتن ها
تو را من عشق خواندن ها تو را من عشق دیدن ها غزل باران شعرم را ز چشمان تو چیدن ها
تو را جامی بیکباره به کام تلخ جان دادن تمام عمر را با تو به غم ها آشیان دادن
تو را هر آن نظر کردن دمی را چشم تر کردن بر افکار سپید عشق سفر کردن سفر کردن
امین |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در دوشنبه 5 آذر 1386
ساعت 11:09
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
صدای برف و باران است و طوفان تگرگ و ناله های درد هجران هوای بی قراری سوز دوری نفس در سینه حبس است و صبوری دیار بی وفایی عصر خواهش تمنای وصال است و نیایش خیال عاشقی شوری دوباره نگو از عاشقی دل پاره پاره نگاه آشنایی دور چون یار قسم دادم که دل دیگر نیازار مرا با عاشقی کاری نباشد میان این همه یاری نباشد نگاهی از سر خوبی نخواهم هوای عشق و پاکوبی نخواهم سزای عشق با ما دلفریبی است عجب این عاشقی رسم غریبی است امین |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در سه شنبه 15 آبان 1386
ساعت 01:51
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
سرد و بی احساس سست و بی ایمان سرکش و عریان می دود باران می دود باران . . بر تن شن ها وحشی و چابک می تند بر خاک می خرامد باز می خرامد باز . . در دل شب ها در سکوت خزان سخت بی بنیان دم به دم باران می دود باران . . . کاش امشب شعر ، واژه ای نو داشت عاری از معنی عاری از احساس در رگ باران تشنگی می کاشت .. کاش تنهایی همچو مخمل شب بر تن و روحم بیرق غم را باز می افراشت .. باد هم ای کاش می دمید بر من می نواخت آرام نا له های کهن ... باز هم ای کاش می گذشتم من از خود خویشم تا که در باران می نشستم من .. می نشستم من .
امین
|
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در شنبه 12 آبان 1386
ساعت 01:57
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
تازیانه بر باد می زنیم سنگ بر دریا می کوبیم دشنام به آسمان می گوییم اینسان که انسان بودن را طعمه ای قرار داده ایم برای رفتار نامتعارف و مصلحت خویش را قربانی حیات کرده ایم و یکپارچه پیش می رویم ... امین |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در پنجشنبه 3 آبان 1386
ساعت 09:25
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
در این بیراهه ی گنگ غروری که از جنس تو هست و جنس آهن تو یخبندان هر آن سکوتی که لبریز از احساس تو در من
در این سردابه ی اشک های هر دم که تصویر مرا از نو رقم زد برای دیدن یک لحظه ات یار به چشمانم شراب تلخ غم زد
در این پاییز جانسوز فراقت که اوج حسرت عشق تو بوده نگاهم آنقدر بر در نشسته که از درد فراموشی کبوده
ولی ای کاش می دانستی چه حالی است که در روحم تنیده همچو آتش چه سرمایی نشسته در وجودم از این بی مهری ات ای یار دلکش
امین |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در پنجشنبه 26 مهر 1386
ساعت 11:21
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
عشق در کنار هم بودن نیست دلی را ربودن نیست کسی را ستودن نیست
عشق هوای کسی را داشتن نیست بخاطر کسی دل باختن نیست عشق را پرستیدن نیست
عشق لحظه بارون نم نم نیست قیامتی از غم نیست خاطر مشغول آدم نیست یه صدای آشنا هم نیست
عشق نگاه یک آن نیست لحظه لمس دو انسان نیست درد تنهایی و هجران نیست ریزش برف زمستان نیست بخدا عشق فراوان نیست .. امين
|
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در جمعه 26 مرداد 1386
ساعت 03:39
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
در معبد نگاه تو خيره نمی شوم مگر روز وصال آيد و جان از جهان جدا شود
خاک مزار جان همی باشد گواه عاشقی گوئی که در ديار عشق هر عاشقی فدا شود
معشوقه ی هميشگی ديرينه يار خستگی درياب قلب خسته را مگذار بی صدا شود
جانی نماند ای عزيز در حسرت نگاه تو اين رسم عشق تا ابد ترسم غم خدا شود امين امين |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در يكشنبه 20 خرداد 1386
ساعت 10:56
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
با که می ستیزی.. به کدامین راه می گریزی..!
تو در وجودت غرور رخنه کرده
قلب سنگت بی زار از محبت ٬ خسته از توجه و گریزان از عشق...
به زانو در آمدن را تجربه کرده ای ـ می دانم ـ
برای ایستادن تلاش کن.
شکست تو شکست من است ٬ شکست زندگی است ٬ پس بمان در میدان
در نبردگاه زمان با هر ثانیه حرکت کن بسوی زندگی بسوی عشق بسوی ...
سکوت سربی تو همانند پائیزی است که باران ندارد
ـ تحصنی که پایان ندارد ـ
آیا محتاج نگاهی نیستی که تو را شاد کند و یا با تمنا عشق آغاز کند !
آیا طلب خوبی نداری در برهوتی که نامش زندگی است !
تو در پناه تنهایی ! بقا نداری .. جریان نداری.. اعتماد کن دوست من
اعتماد کن ـ بیشتر و بیشتر ـ
من رج به رج وجودم را در راه عشق تو پیر کرده ام
و با وجود ناملایمات مانده ام
و این حس دوگانه از بود و نبود تو را با تردیدی سرنوشت ساز از حضور تو رقم خواهم زد.. امين
|
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در جمعه 18 خرداد 1386
ساعت 10:22
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
دل چیه دو حرف کهنه که نشسته اند باهم
از قدیما اون زمونا خلقت آدم و حوا
دل چیه یه آشیونه خلوت تنهایی ما
یه امیدی که همیشه می بره ما رُ به رویا
دل چیه اشک بهار روزای آخر خرداد
آخرین موجی که خورده به تن زخمی دریا
دل چیه حکایت مجنونی لیلی تاریخ
قصه ی شیدایی فرهاد در حال تمنا
دل چیه لمس یه درد گوشه پنهان انسان
گرمی یه حس کهنه عاری از تعبیر و معنا
دل چیه آرامش تن به هوای عشق تازه
یه سپیده ی طلایی لحظه ی چیدن فردا
دل چیه رنگین کمون گلای شهر بهشت
بهترین رفیق جون وقتی آدم می شه تنها ...
این دل که سایبون ظهر تابستون درد
خنکای هر بهار می بره مارو به هر جا
این دل بازیچه ی دست دو عاشق خیالی
به جز این دل شکسته کی میشه ناجي دنیا
امين
|
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در دوشنبه 14 خرداد 1386
ساعت 04:26
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
مغرور ودلسپرده راهی به راه عشقم درگير با تو بودن در گير ودار عشقم
غمگين ز سوز دوری سنگين ز بارحسرت در غربت فراقت شمع مزار عشقم
درسوگ دوريت باز يکدر ميان خرابم با ياد تو هميشه من سوگوار عشقم
ياد تو را نخواهم جام تهی دوا نيست مستانه در سکوت و آهی نثار عشقم
گويند حال مستی درمان درد عشق است لبريز از شراب آتش بيار عشقم
در بند عطر مستی پروانه ای صبورم ترسی زکس ندارم تا در حصار عشقم
گويی نفس حرام است در اين هوای مستی يک لحظه ی حرامم راضی به دار عشقم
امين |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در پنجشنبه 10 خرداد 1386
ساعت 12:09
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
ما کنج خرابی دل خود ساخته ایم در نبرد نابرابر ثانیه ها باخته ایم
افسون گر و مست و عاشق و دیوانه این تک کلمات را به هم بافته ایم
افسون گری خود به درد ما مرهم شد با مستی خود به عشق پرداخته ایم
در بین تمام عاشقان یکتا ایم چون در پی یار بی امان تاخته ایم
در نهایت عشق چه بی پرواییم از حقیقت عشق چه ها یافته ایم
راز دل ما فقط خدا می داند با شراب او محفل خود ساخته ایم
دریاب که یک لحظه زهم نگسستیم تا مرز جنون ما همگی فاخته ایم
امین |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در پنجشنبه 27 ارديبهشت 1386
ساعت 12:12
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
عاقبت رنج بشر روزی به پایان می رسد مرگ گل های بهاری سخت آسان می رسد
قسمت انسان برای زندگی یک لحظه است بی صدا بی رنگ چون برف زمستان می رسد
این خزان نا امید آرزوی آدمی برگ ریزان از پس صد عشق سوزان می رسد
من نمی دانم که این رنج سفر با من چرا پایکوبان و خوش احوال و خرامان می رسد
خرمن سبز نوای زندگی ویران شده سوز اشک و شور حالش از نیستان می رسد
شب ، شب آشفتگی های گذار زندگی است ای صنم آخر جدایی از نگارم کی به پایان می رسد
امین |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در چهارشنبه 19 ارديبهشت 1386
ساعت 10:41
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
قدم های آخرینت را بر این خاک تهی از ایثارعشق چنان نهادی که تنها غبار گامهایت نفسهای خسته ی مرا بُرید .. رفتی ای دوست گرچه این رفتن را هرگز باور نداشتم اما رفتی و چه آرام و بی صدا رفتی ای دوست رمق از دستانم گرفتی تاب و توانم را و تمامی نیروی خفته ی درونی ام را به هیچ رساندی رفتی تو امشب همین امشب در شامگاه شانزدهمین شب بهاری زندگانی ام رفتی در این آشفته بازار سیاه جوانی ام این نفس های آخرینم تاب حیات ندارد در هوای مسموم و عاری از یاد تو چون که تو دیگر نخواهی بود رفتی ای دوست همین امشب در حد فاصل دیروز و امروز مرز میان بودن و نبودن رفتی در کمال سکوت و آرامش منحصر به فردت تنها با کلامی سست لحظه ی وداع را معنا یی تلخ دادی.. رفتی ای دوست همین امشب و من تو را و خود را بر امواج بی بنیان و نا معلوم قضا و قدر رها کردم .. امین
|
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در يكشنبه 16 ارديبهشت 1386
ساعت 12:02
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
چه اندیشه ی پوچی است عشق چه پیکار بی پایانی است دوست داشتن و چه فرجام سستی است به تو رسیدن در بی تعادلی عشق تو من حکم بازنده ای را دارم که هیچگاه به پایان نمی رسم گرچه آغاز را هزاران بار تکرار کرده ام..! امین |
||
|
¤ نوشته شده توسط kalamejan در جمعه 24 فروردين 1386
ساعت 12:35
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
|
|
صفحه 1
از 3 صفحه قبل | صفحه بعد |
||