فصل دلواپسی و غم طی شد
روزها رفتند وآخر دی شد
چشم از ذوق نداریم به خواب
اینچنین خوش شب یلدا کی شد ..
یلدا شب 87 خورشیدی
امین
شب آسمان را نگاه کنيد
شبی اينچنين مات که ديده است
نه بقچه ی ماه باز است
نه چشمه ی ستارگان جاری
احمد بیدار شو!
پرده ی آخر شب است و تو همچنان چشم بر چشم نهاده ای
و سخت در گير با خود بودنی
احمد بيدار شو !
دوستان همه جمعند
حتی آیدا..
به اميد بامدادی ديگر
در این شب کابوسی
اما اين خواب ابدی تو گويی مجال رد شدن از مرزاین شب آلوده به یاس را از ما ربوده است
بيدار شو احمد !
بی تو نمی توان به صبح لبخند زد
بی تو اصلا نمی توان لبخند زد
بی تو بامداد از حضور خود شرمسار می شود
صدا با سکوت آشتی نمی کند
و تنها باران است که يك نفس بر این شب مات مردادی رخنه می کند
و ما همچنان درگیر بی تو بودنیم ..
امين ۲ مرداد ۸۷
در کهن ترین لحظات تاریخ
از دور ترین نقاط ابتدایی گیتی
در خاکی ترین زمین هایی که نه فرشی از چمن در آن بود و نه صخره ای که سد راه شود
با آسمانی که نه پوشیده از ابر بود و نه خورشید در میانه داشت
و اقیانوسی که چهار سویش تنها خدا بود و خدا..
آری در سیاه ترین روزها و کورترین شب ها ،
دورانی که تمامی اندیشه ی خدا خاک بود و آب ،
مخلوقی برخاست که نه چشمانی برای دیدن داشت و نه گوشی برای شنیدن
مخلوقی که تمام پیکرش پر بود از طهارت خاک و آب !
آری از خویش سخن می گویم ..
از انسان ..
پس از گذار از سالیان دراز ،
این گِل آمیخته به رنگ
این مرده ی متحرک سرگردان ،
گمگشته ای بیش نیست در میان این تیرگی هایی که در برش گرفته است
در کومه ای خاموش با هذیانی از نادیدنی هایش که مجالی به اندیشیدن نمی دهد ..
امين
از اين مردم گريزانم تهی از حد و ميزانم
از اين مردان بی همت
زنان خالی از طاقت
کبوتر های پر بسته
چکاوک های دل خسته
از اين کشتار بی قاتل
سرود حق و گه باطل
از اين شب بازی مشکوک
يکی رام و يکی هم کوک
از اين انسان گل هستی
هوس در ساغر مستی
گريزانم گريزانم تهی از حد و ميزانم
از اين عريانی پندار
که خفته در پس ديوار
از اين آزادی در بند
نفس های گره هرچند
از اين پيکار بی حاصل
شکستن در سراب دل
نيايش در دل شب ها
از اين افسوس بر لب ها
گريزانم گريزانم تهی از حدو ميزانم
ازاين تشويش در دلها
حصار سخت مشگل ها
نم اشکی به گلگونه
گل مريم گل پونه
گل خشک ستمديده
عروسک های غم ديده
سياه و سرب خاکستر
شب بانوی بی بستر
از اين امروز بی فردا
از اين تقدير پا برجا
از اين مرد وجود خود
از اين سرمايه بی خود
گريزانم گريزانم تهی از حد و ميزان
امین تابستان 87
من از این پرده مشکین و حجاب رویت من از این منحنی و تاب خم ابرویت نازنین طرفه ی افتاده به دست و پایت سایه ی خفته به دامان شب گیسویت می گریزم به خدا تا که مبادا یک روز بسپارم دم خود بر نفس جادویت هندوی آینه دارت چو نظر بر ما کرد خون دل خورده ام از این شررهندویت صف عشاق که تا منزل سودا داری بکشم پای از این وادی عزم کویت تا قضا در طلب گردش گیتی باشد بر حذر باشم از ادراک دل دلجویت دل و دین برده ای از عالم وآدم به جنون من نه هرگز نکنم قصد وصال سویت امين
هر روز خسته ایم
از جبر روزگار
هر روز دلگران
ازعمر بی گذار
هر روز بسته لب
فقدان یک سخن
هر روز جان به لب
از غربت وطن
گاهی به روز خوش
مستانه کف زنیم
گاهی به شکر عشق
ضربی به دف زنیم
گاهی نماز عشق
بر درگه نیاز
گاهی به راه کفر
گم کرده قبله باز
از عدل نانصیب
از فقر پر زبار
مغموم و ناامید
از جبر روزگار
مردانگی کجاست
دنیا دو روز نیست
آن سوی سکه هم
جز درد و سوز نیست
افتادگی کجاست
مهر و وفا رمید
آن د م که تیر ظلم
بر قلب ما دمید
دزدی زخلق ؟ نه !
این کار کافر است
آنکس که دم نزد
فردا مسافر است
یارب چه دشنه ایست
بر قلب این زمان
نه عاشقی رواست
نه راه جاودان ..
امین فروردین 87
شوری به دل و مهر به جان دادی و رفتی
عشقی به کف پیر مغان دادی و رفتی
از بی خبران سر کویت چه نشانی
بر زلف پریشان کسان دادی و رفتی
ما تشنه لبان خم رخسار تو بودیم
چون گوشه ی رخ بر دگران دادی و رفتی
ای خاطر هجرت شده غم نامه ی شب ها
از عشق به ما نام ونشان دادی و رفتی
از روز عزل ما به در میکده بودیم
یک جرعه ی عشقت به جهان دادی و رفتی
امین
زندگی یه انتظاره و مرگ وعده ای خوب وخوشایند
زندگی یه سرابه ومرگ چشمه ای سیراب
زندگی یه عادته ومرگ باورنکردنی
زندگی انتهاست و مرگ آغاز
و...
زندگی دخترکی است با چشمان بهاری
آه آه دخترک بی وقفه می گذرد... از درون شب زمستانی... از درون تند بادوبرف
هی هی بی وفقه می را ند
کسی دختری با چشمان بهاری را یاری دهد...
آه مرگ... گویی هیچگاه اینگونه نخواهم مرد
گویی تمام عمرم در پرواز گذشته
چراکه مردن رسم دیرین بی ثباتی دنیاست
آه آه و مرگ آه آه
چرا که مردن رسم دیرین روییدن گلهابرزمین است
آری همین است...
ای انسان
مخلوق هزار رنگ خالق بی همتاهرگز اندیشیده ای ؟! که تنها زمان مرگ است که می توانی مفهوم زندگی را دریابی ..!
تمام روزهایم را پی عشق تو می گرد م
به جام تلخ تنهایی چه آسان دل نمی بندم
تمام سال هایم را به هجران تو می سوزم
به درگاه شب موعود به راهت چشم می دوزم
همه عمر گرانم را چه بی اندازه جان دادم
نه جان از بهر تنهایی که در سوگ خزان دادم
خزان شور شیدایی خزان بی تو سر کردن
به شام هجر تو دائم نیایش تا سحر کردن
تو را من ذکر گفتن ها زخود از نو شکفتن ها
تو را من سخت بی تابی به تو هرگز نگفتن ها
تو را من عشق خواندن ها تو را من عشق دیدن ها
غزل باران شعرم را ز چشمان تو چیدن ها
تو را جامی بیکباره به کام تلخ جان دادن
تمام عمر را با تو به غم ها آشیان دادن
تو را هر آن نظر کردن دمی را چشم تر کردن
بر افکار سپید عشق سفر کردن سفر کردن
امین
صدای برف و باران است و طوفان
تگرگ و ناله های درد هجران
هوای بی قراری سوز دوری
نفس در سینه حبس است و صبوری
دیار بی وفایی عصر خواهش
تمنای وصال است و نیایش
خیال عاشقی شوری دوباره
نگو از عاشقی دل پاره پاره
نگاه آشنایی دور چون یار
قسم دادم که دل دیگر نیازار
مرا با عاشقی کاری نباشد
میان این همه یاری نباشد
نگاهی از سر خوبی نخواهم
هوای عشق و پاکوبی نخواهم
سزای عشق با ما دلفریبی است
عجب این عاشقی رسم غریبی است
امین
سرد و بی احساس
سست و بی ایمان
سرکش و عریان
می دود باران
می دود باران . .
بر تن شن ها
وحشی و چابک
می تند بر خاک
می خرامد باز
می خرامد باز . .
در دل شب ها
در سکوت خزان
سخت بی بنیان
دم به دم باران
می دود باران . . .
کاش امشب
شعر ، واژه ای نو داشت
عاری از معنی
عاری از احساس
در رگ باران
تشنگی می کاشت ..
کاش تنهایی
همچو مخمل شب
بر تن و روحم
بیرق غم را باز می افراشت ..
باد هم ای کاش
می دمید بر من
می نواخت آرام
نا له های کهن
... باز هم ای کاش
می گذشتم من
از خود خویشم
تا که در باران
می نشستم من .. می نشستم من .
امین
تازیانه بر باد می زنیم
سنگ بر دریا می کوبیم
دشنام به آسمان می گوییم
اینسان که انسان بودن را طعمه ای قرار داده ایم
برای رفتار نامتعارف
و
مصلحت خویش را قربانی حیات کرده ایم
و یکپارچه پیش می رویم ...
امین
در این بیراهه ی گنگ غروری
که از جنس تو هست و جنس آهن
تو یخبندان هر آن سکوتی
که لبریز از احساس تو در من
در این سردابه ی اشک های هر دم
که تصویر مرا از نو رقم زد
برای دیدن یک لحظه ات یار
به چشمانم شراب تلخ غم زد
در این پاییز جانسوز فراقت
که اوج حسرت عشق تو بوده
نگاهم آنقدر بر در نشسته
که از درد فراموشی کبوده
ولی ای کاش می دانستی چه حالی است
که در روحم تنیده همچو آتش
چه سرمایی نشسته در وجودم
از این بی مهری ات ای یار دلکش
امین
عشق در کنار هم بودن نیست
دلی را ربودن نیست
کسی را ستودن نیست
عشق هوای کسی را داشتن نیست
بخاطر کسی دل باختن نیست
عشق را پرستیدن نیست
عشق لحظه بارون نم نم نیست
قیامتی از غم نیست
خاطر مشغول آدم نیست
یه صدای آشنا هم نیست
عشق نگاه یک آن نیست
لحظه لمس دو انسان نیست
درد تنهایی و هجران نیست
ریزش برف زمستان نیست
بخدا عشق فراوان نیست ..
امين
در معبد نگاه تو خيره نمی شوم مگر
روز وصال آيد و جان از جهان جدا شود
خاک مزار جان همی باشد گواه عاشقی
گوئی که در ديار عشق هر عاشقی فدا شود
معشوقه ی هميشگی ديرينه يار خستگی
درياب قلب خسته را مگذار بی صدا شود
جانی نماند ای عزيز در حسرت نگاه تو
اين رسم عشق تا ابد ترسم غم خدا شود
امين امينمغرور ودلسپرده راهی به راه عشقم درگير با تو بودن در گير ودار عشقم
غمگين ز سوز دوری سنگين ز بارحسرت در غربت فراقت شمع مزار عشقم
درسوگ دوريت باز يکدر ميان خرابم با ياد تو هميشه من سوگوار عشقم
ياد تو را نخواهم جام تهی دوا نيست مستانه در سکوت و آهی نثار عشقم
گويند حال مستی درمان درد عشق است لبريز از شراب آتش بيار عشقم
در بند عطر مستی پروانه ای صبورم ترسی زکس ندارم تا در حصار عشقم
گويی نفس حرام است در اين هوای مستی يک لحظه ی حرامم راضی به دار عشقم
امين
ما کنج خرابی دل خود ساخته ایم
در نبرد نابرابر ثانیه ها باخته ایم
افسون گر و مست و عاشق و دیوانه
این تک کلمات را به هم بافته ایم
افسون گری خود به درد ما مرهم شد
با مستی خود به عشق پرداخته ایم
در بین تمام عاشقان یکتا ایم
چون در پی یار بی امان تاخته ایم
در نهایت عشق چه بی پرواییم
از حقیقت عشق چه ها یافته ایم
راز دل ما فقط خدا می داند
با شراب او محفل خود ساخته ایم
دریاب که یک لحظه زهم نگسستیم
تا مرز جنون ما همگی فاخته ایم
امین